"جهاد اكبر –نبرد با نفس خويش- به مراتب دشوارتر و سختتر از جهاد اصغر است" پيامبر(ص)
احمد امانی
هر ملت و كشوري، حيواني را به عنوان نماد و سنبل خويش برگزيده، اين يكي شير و آن يكي عقاب و ديگري ببر، خرس، خروس، گرگ، روباه و... درنگاه اول اين نشان از علاقه و احترام بشر به حيوانات است اما سئوال و نكته اساسي اينجاست: پس چرا هرگاه كساني چون جرج ارول كتابي و داستاني با نام دهكده حيوانات مي نگارند چنين از سوي بشر سرزنش مي شوند؟
اين سئوال و نوع برخورد ويرانگر آدمي با زيستگاه حيوانات در طول تاريخ بر ما آشكار مي كند كه انسان نه تنها حرمت زيست آنان را زير پا گذاشته كه بشكلي تماميتخواه و ظالمانه به استعمار طبيعت و حيوانات از همان بدو يكجانشيني تا به امروز پرداخته است. بي دليل نيست كه پيامبران اين مردان رنجور از ذهن بشر هر كدام بهگونهاي در دفاع از حقوق حيوانات و طبيعت هم دم برآوردند.
بشر نخستين در جهش يا هرچه بناميمش به يكباره سر بلند كرد، آنچه ديد دشتها و جلگهها و طبيعتي ناب بود كه هيچ جنبندهاي را ياراي مقابله با وي نبود، پس بي رقيب و يكه در به زير سلطه درآوردن كل طيبعت و دشتهاي پيش رويش همت گماشت. يكي از دلايل ريشهاي خواست عميق دروني بشر در تماميتخواهي كه هنوز هم در جهان بشدت مشاهده مي كنيم همين تك و بي رقيب بودن وي بر اين كره خاكي است، سلسله مراتب را خوب بنگريم، اول "آدم" بعد "حوا"ي نازنين متولد شد، پس مرد در طول تاريخ تا به امروز هميشه خود را چون فرزند بزرگ خانواده بر حقتر پنداشته. اين توهم نخستين بشر در مرد(آدم) تا به امروز همچنان ادامه دارد و در بسياري سطوح ديگر نيز نفوذ كرده است.
دشتي فراغ و بزرگ - يكهتاز ميدان بودن - وسوسهاي عظيم و بس شگفت - همه را و هرچه هست از اين رهگذر به زير سلطه و قدرت در آوردن (يا ديگر رويش، رام و سربهزير كردن) - اينگونه است كه هابيل بر قابيل تيغ مي كشد: تصاحب...
فرويد در كتاب ناخوشنوديهاي فرهنگ به نكتهاي اساسي از خودخواهي بشر اشاره مي كند وي مي نويسد آدمي بشدت خودخواه و خودپسند است پس مشام خويش را چنان سركوب كرد تا هرگز بوي بد مدفوع خويش را متوجه نشود و زماني كه اطرافيان وي دم به اعتراض مي گشايند وي متعجب مي شود چون نمي تواند بوي بدي را احساس كند، اين حس نكردن بوي بد خود يك روي سكه است و ديگر روي آن تقويت حس بويايي خود در هرچه بيشتر حس كردن بوي بد ديگران بود، يعني آدمي از يك سو مشام خويش را بر بوي بد خود براي هميشه اخته كرد و از ديگر سو هرآنچه قوا و قدرت داشت به كار بست تا هرچه بيشتر از بوي بد ديگران رنج ببرد تا با قدرت بيشتر آنان را خوار بشمارد و برتري خويش را تحكيمتر كند. تمامي پانيسمها ريشه در اين توهم كهن و بدوي بشر دارند.
آدمي در اين دشت سرسبز يكه و بي رقيب، حيوانات را و طبيعت را رام كرد اما اين توهم برتر و برحق بودن چنان در وي سركش و نهادينه شده كه حتي تمامي خصلتهاي ناب و قوي حيوانات را نيز تسخير مي كند، پس اين يكي شير است و آن يكي خرس و ديگري روباه و عقاب و... خوب بنگريم در تمامي پرندگان و حيواناتي كه به عنوان نماد برگزيده شدند نه حيوان بد طينت مثل شغال و كفتار و لاشخور(اينان سمبل افراد بشدت منفور شدند) ديده مي شود نه حيوانات نازنين و بي آزاري چون هدهد و كبوتر و غزال... اين نازنينهاي تكمانده، تنها نماد و سمبل تك انسانهاي شدند كه از تماميتخواهي بشر در رنج بودند و تمام همت آنان صرف كمي كاستن از اين رنج عظيم بوده، درست به مانند امام غريب شيعيان كه ضامن و سمبل آهو است. تنها اوست كه ضامن آهوست چون اين خواست برتريطلبي و تماميتخواه بشر چنان در ذهن آدمي حضور قدرتمندي دارد كه اجازه نداده تا جمعي چون او ضامن آهوان شوند، حتي پيروان سينه چاكش.
در مقاله "آدمخواري" (منبع سايت دكترفكوهي) به اين نكتهاي شگفت و سرسامآور اشاره مي شود كه آدمخواري نه تنها رفتارو كرداري حيواني نيست كه كاملا هم انساني است(نه به معناي انسانيت) از اين رهگذر نكتهاي شگفت را در مي يابيم كه بشر هرآنچه پليدي در وجود خويش داشته باز در نهاد حيوانات و طبيعت دفنش كرد تا كمي از رنج عذاب وجدان خويش در امان باشد پس از يك سو تمامي خصايص قدرتمند(نه نيك) را از حيوانات مصادره كرد و از ديگر سو تمامي كردار پليد خويش را چون طوق لعنت بر گردن حيوانات افكند و نسبت داد، خوب بينديشيم اگر اين ملت و جمع نماد آنها عقاب است بي هيچ واهمهاي بدي شير و گرگ و خرس و روباه و... را كه نماد ديگران است فاش مي كند و هر آنچه پليدي وجود خويش است به آنان نسبت مي دهد و حيوان و سمبل خويش را پاك و منزه از هرگونه گناه و عمل پليدي مي كند، اين دقيقا در راستاي همان تحليل فرويد است بوي بد خويش را نمي تواند احساس كند و در عوض بوي بد ديگران را چندين برابر نيز در مشام خويش بالا مي كشد و داد نفرت بر مي آورد. از همين رهگذر است كه هابيل بر قابيل خنجر مي كشد و جنگ ملل كليد مي خورد.
آنچه در اين ميان هميشه مغفول مانده امري است به نام "عدالت". آدم "حوا" را طلبيد چون از درد تنهايي در رنج بود نه آنكه وي را بطلد تا برتر بودن خويش را تحكيم بخشد او نيز از بي عدلي تنهاي در رنج بود، اما بعد آفريده شدن "حوا"، آدم از رنج تنهايي خود رهيد و پس چه بهتر كه از رهگذر اين لطف و كرم، برتري خويش را هم تحكيم بخشد و چنين نيز كرد. اما اين نيرنگ زشت هميشه وي را تا به امروز عذاب داده و براي رهيدن از اين عذاب "آزادي" را عَلم كرد تا به "حوا" آزادي ببخشايد، يعني هم برتري خويش را محفوظ كند هم از عذاب وجدان خويش رهيده باشد. در حالي كه به قول سارتر انسان محكوم به آزادي است، يعني بشر با تولد خويش از سلول و زندان رحم مي رهد و آزادي در نهاد وي است اما آنچه وي را از فطرت آزاد خويش به دور كرده دقيقا نبود عدالت است، سهم او از اين كره خاكي كه به دليل تماميتخواهي آدم و نوع بشر از آن مرحوم گشته است.
نظام سرمايهداري دقيقا رشد عظيم و سرسامآور همين خواست تماميتخواه بشر است، وي نيز ندا و عطاي آزادي سر مي دهد آزادي كه بشر در خود دارد، چون در نهايت بشر آزاد است در انتخاب نبرد با آدم تماميتخواه يا انتخاب به زير سلطه در آمدن او، اما اين سهم بر حق بشر است كه در تملك آدم و نظام سرمايهداري اوست. يعني نبود عدالت، يعني خود آزادي نيز از نبود عدالت است كه چنين در رنج است. آدم با اين نيرنگ مي خواهد چيزي به "حوا" ببخشايد كه خود دارد، پس در حقيقت آدم با چنين نيرنگي هيچ كه به بشر سهماش را نمي دهد كه حتي ادعاي آزادي وي را نيز مي كند كه اين منم چنين بر تو آزاد بودن را عطا كردم.
اما پاشنه آشيل آدم و سرمايهداري دقيقا همان نياز و خواست اوليه او، يعني از تنهاي رهيدن اوست، وي بايد يكبار ديگر بر روي اين كره خاكي تك و تنها شود تا از نبود حوا رنج برد. وجود حوا، هم رنج تنهاي وي را نابود مي كند هم سرگرمي به او مي بخشد تا خواست بي شرمانه برتريطلبي خويش را بيشتر و بيشتر قدرتمند كند. پس گاندي دقيقا پاشنه آشيل استعمار را هدف قرار داد، نه گفتني بزرگ و بي جنگ و خونريزي، وي آدم تماميتخواه را با آن همه ملك و دشت فراغ تنها گذاشت تا هرآنچه را در مزرعه پدري كشت و توليد مي كند بي سود و ثمر باشد چون حوا و كودكاني شاد در ميان نيستند تا از اين خان پر نعمت بيارامند.
تك تك ما بايد از تنهايي يكبار ديگر رنج ببريم تا بر بوي بد خويش آگاه شويم و بوي بد ديگران را نيز در مشام خود دوچندان نكنيم، پس ابرانسان(نه ابرمتوهم) كسي است كه بر اين بوي بد خويش آگاه شود. هرچند نمي تواند و قادر نيست بوي بد خود را هرگز در مشام خويش آورد اما بداند كه هست بوي بدي، لجني و پليدي در نهاد او. اينجاست كه شعور و فهم بشري رقم مي خورد، قدرت و توان غالب شدن بر پليدي وجود خويش كه هرگز قادر به رويت و احساس آن نخواهد بود. اينجاست كه انسانيت و حيوانيت و هر آنچه بر اين كره خاكي است در صلح و دوستي، شادكام خواهند زيست و اين جاست كه مي توان به عطا و جاري شدن عدالت بر زمين دلگرم بود.
اشاره: نبايد فراوش كنيم كه انسان نيز چون هر موجود ديگري جزئي از اين كره خاكي و داراي سهمي است پس اين نوشتار هرگز در تائيد جرياناتي چون مُرتازي و درويش بازي نيست. در واقع بايد چنين پرسيد: كدامين عقل بريدن اينچنيني از جهان را كه دمي بيشتر در آن نيستيم تائيد مي كند؟! مشكل تماميتخواهي و برتري طلبي است نه سهم بر حق تك تك موجودات –از جمله انسان-.